- آقا راستی اون کارو با اون بنده خدا .. چی کردی ؟.... هماهنگ کردی ؟؟
- آره آره حلّه.
- اون امانتی هم دادی بهش ؟
- نه، می دم بش.
- باشه پس خبر از تو.
- گل از ما.
- حاکم کتیه؟
- رئیس کاپشنیه!
- یادته، آی روزگار.
- راستی یارو بود اون شب. ترکید دیگه.
- کدوم ؟ ....... (چیزی به ذهنش نمی رسد) آهان آره آره. جدی می گی؟!
- مشتبا مشتبا قضیه شلغم بود. چقدر سرش خندیدیم.
(هر دو با صدای بلند و استیل اکبر عبدی می خندند. حالا دیگر قطرات آب دهان دو دوست صمیمی به خوبی با صورت نفر سوم آشنا شده است)
(هر دو خیلی مصنوعی و بلند به خندیدن ادامه می دهند)
باشه بابا شما الان خیلی باهم صمیمی ترین، خیلی روابطتتون حسنه است. آخه چقدر با هم سَر و سرّ دارین ؟ دیگه انقدر هم درست نیست. تو رو خدا تو رو به مولا با من هم روابط خوبی داشته باشین. تو رو جون ننه ات با من هم رفاقت کن. آخه تو خیلی خاصی. تو همه ی اون معیارهای منی. تو کی بودی ؟ نه به من بگو من طاقتشو دارم.. تو واقعا کی بودی که من تا حالا نفهمیدم.
آدما و چاق سلامتی های روزمره شون، خوش و بش های الکی و نمایش های آبکی شون حالمو به هم می زنه. کاش سالی یه بار با هم حرف می زدیم ولی با عشق و صفا. یه بغل گلپونه می آوردیم و سرِ سفره صمیمیت تو ماست تیلیت می کردیم. کاش خسته اما با لبخند به خانه بر می گشتیم. اما کجان اون روزا ؟ کاش با آقای یحیوی دوست بودیم و هر روز به آقای واحدی درود و دو صد بدرود می فرستادیم. کاش مادربزرگ از لای مجموعه کامل تصمیمات کبری کپن های تاریخ گذشته شو در می آورد. بوی آب حوض گندیده پدر بزرگ و از خواب بیدار می کرد. بچه ها تو کوچه دستشونو تا کتف می کردند تو دماغشون و اونقدر تو خاک و خل غلط می زدند تا کزاز بگیرن و سقط شن. ایکاش اون روزا بر می گشت.
- ممکن نیست.
- تورو خدا جناب سرباز، توضیح بدید دیگه بابا چقدر عنین ؟
- بله متاسفانه به علت عدم رعایت سرعت مطمئنه، عدم رعایت فاصله طولی و عدم توانایی در کنترل وسیله نقلیه، ایشون به تنهایی یه اتوبان رو به ... به نابودی کشوندند.
- عجب ؟
- بله و تازه قضیه به اینجا ختم نمیشه.
- پس به کجا ختم میشه ؟
- به اونجا.
- دیگه برامون بگید
- صندوق ذخیره ارزی
- حالا چیکار میشه کرد؟
- اینکه از حالا رئیس جمهور بعدی رو حسین فهمیده (۲) یا حسین فهمیده Returns بدانیم.
ولی در عوض ما هم بیکار نمی شینیم یا دست به دعا ور می داریم . یا آرزو می کنیم که ما هم مثل عراق و افغانستان صاحب توسعه وارداتی بشیم . یا فکر می کنیم که مسعود رجوی و اهورا دلشون به حال این مردم سوخته .
پیشنهاد کولی : خوک صفتی بسه .
- همین یبوست اخیرمو می گی ؟
- نه اون ماله فراقه ..قول می دم بعد از وصال روون بشه
- جدّی ؟! خودت می خواستی یا نمی فهمیدی ؟
- نه خاله ام برام مقنعه می دوخت، اونموقع تنگ دوخته بود . این شد که من جایزه ی بهترین پوشش مدرسه رو گرفتم .
وقتی فاصله ی یه زن یائسه تا خودکشی به اندازه ی قطر ابروهایی که مدت هاست دست نخورده اند ، وقتی نوکرم چاکرم دوتا رفیق به افتخار یه بادگلو میشه نصیب از ما بهترون ، وقتی محبت دو تا کبوتر عاشق به سلامتی یه بطر بنزین سوپر میره اونجا که عرب نی انداخت ، وقتی افتخار یه پدر به ثمره ی زندگیش به یمن حکایت پدر و پسر و خر میشه پودر رختشویی ، وقتی حماقت دلیلی واسه توجیح خودش نمیبینه ، وقتی هر چی ترشی جنین جا افتاده تر باشه بهتر میفروشه ، وقتی گفتن یه حرف یه درده و نگفتنش یه درده دیگه ، وقتی بی حوصلگی روشنفکری تره ، وقتی آقای رئیس با افتخار روبان فرهنگسرای بی عاری رو پاره می کنه ، وقتی فیلم تیکه تیکه شدن دو تن از شهدای گمنام با saw 5 تو box office رقابت تنگاتنگی داره ، وقتی روزنامه فروش سر چهاراه واسه دید زدن ناموست میگه : گواهی نامه کارت ماشین ؟ ، وقتی تاریخ انقضای ماست ترش بقالی محل قبل از تاریخ تولیدشه ، وقتی زهرمار ... ببخشید شما اینجا چی کار می کنین ؟ وقت قبلی داشتین ؟؟
.... فقط قبلش باهات یه کاری داشتم .. البته درسته که پرادو دودر نداشتم ........ ولی .. . ...... . .. تو وقت و بی وقت آرامش منی ........
دیروز جمعه ، روز تعطیل آقای پشت دریان بود . از این بهتر ممکن نبود . او تا ۱۰ صبح خوابید . نهار به منزل مادر خانومش اینا رفت . بعد از ظهر فوتبال تماشا کرد و تخمه شکست و تا نیمه شب داشت توانایی کنترل تلویزیون را می سنجید .
امروز شنبه ، باز یک هفته ی کارمندی جدید شروع شد . صبح زود ساعت ۶ آقای پشت دریان در حالی که با پلک های سنگین وزنش کشتی می گرفت ۴۵ دقیقه را در صف شیر سپری کرد . ساعت ۸ صبح درست مثل ۱۱ سال گذشته پشت میز همیشگی نشسته بود و منتظر بود که مبادا ارباب رجوع سر برسد . چایی - روزنامه - پرونده . عصر شد و عذاب عادت به پایان رسید . تعاونی اداره ارزاق را به نرخ دولتی توزیع می کند . آقای پشت دریان مرد صرفه جویی است . او به خوبی توانسته با وجود گرانی و تورم و کاهش قدرت خرید همچنان با همان حقوق سابق ( با اندکی افزایش ) زندگی خود را بگذراند و احیانا ذره ای به فکر تغییر وضعیت موجود نباشد . او به خوبی می داند که چه کسانی با چه پیشینه ی خانوادگی باعث این وضعیت او هستند . خود او در این میان هیچ نقشی ندارد . بیچاره آقای پشت دریان .
- بله ؟
- این آجرا حسابی قوی هسّه ؟ خیالم راحت باشه ؟؟
- آره همه ی مصالح با نظارت کامل خریداری شده ؟ شما دیوارتو خوب بچین اوسّا
- نه .. یعنی می خواسم ببینم چند ریشه زلزله رو می تونه تحمل کنه ؟
- اینا همه تو نقشه لحاظ شده . به اندازه ی کافی هم مقاومه . کارتو بکن
- نقشه دم دست هسّه ؟
- واسه چی می خوای ؟
- یه نگا بهش بندازم که عیب نمی کنه ؟ ها ؟؟
- آخه اون به کار شما نمیاد ، منم که ناظرم همه ی نقشه رو نمی فهمم ؟
- تو که خودم می دونم دیپلم ردّی ای ، اصلا معیار نیستی ، من که یک ماه و نیم دیگه میشه ۲۱ سال که بنّا بودم می فهمم . بپر نقشه ها رو بیار
- اوسّا شما کارتو بکن ، مثکه هوس کردی بندازنت بیرون
- بلت نیستی نقشه رو از روزنامه تشخیص بدی چرا غاطی می کنی ، ضعفتو بپذیر ، قبول کن ، همین باعث پیشرفت آدم تو زندگی میشه ، به همین اطرافت نگا کن و از آدمای موفق درس بگیر
- حداقل من از زیر طاق نصرت اول دبستان یه بار رد شدم ، بعدم خوبیه من اینه که تو کار معمار دخالت نمی کنم ، وظیفه ی من این بود که به تو بگم چی بسازی و چجوری بسازی ، خودمم خوب نمی دونم چرا ؟ کارو می سپرم دست کاردون . اونکه نقشه رو کشیده بهتر از من و تو میدونه چجوری هم باید ساختش . ( سرکارگر رو به دوربین می کند و با لحنی عبرت انگیز ادامه می دهد : ) خوانندگان عزیز با ثبت نام در کلاسهای نهضت سوات آموزی به مقاومت ساختمان های خود بیفزاییم ، با تشکر .

